قالب پرشین بلاگ


از دل تا قلم
تقدیم به کسانی که در لحظه هایم ماندگارند...
سلام

یه هفته است سره قضیه جداییم از محمد تموم خونواده ام تردم کردن ... میگن نباید ازش جدا میشدم ... قبول دارم مقصرم  و بدون اطلاع اونا اینکارو کردم .... اما دیگه کاریه که شده حقم نیست باهام اینجوری رفتار کنن ... هیچ کس رو ندارم شدم تنهای تنها .... گناه من فقط نگفتن ماجراست ... بارها گفتم اما کسی به دادم نرسید ... الان باید سرزنشا رو گوش بدم و به حال خودم گریه کنم ... کار هر روزم اینه که از خونه میزنم بیرون و میرم سره خاک بابام و ساعت ها گریه میکنم و عقده های درونیم و حرفهایی که نمیتونم به کسی بگم را خالی میکنم ... دستام خالیه و چشام پر اشک ... کسی رو ندارم ... همدم روزها و شبهام شده تنهایی .... اینقدر عصبی ام که فقط با سرم زنده ام و اشتهامو از دست دادم .... خدایا خودت کمکم کن .... محتاجتم الان .....

[ یکشنبه 8 بهمن1391 ] [ 17:42 ] [ تنها ]

من از زمانه که دسـت تـو داد تقدیرم، هـنوز هم که هـنوز اسـت سخت دلگیرم،

 تو رفته ای ومن اندر در

هجوم خاطره ها، چو قـاب عـکس قدیمی اســیر تصویرم.

باران از راه رسید، عشق را دوباره در مزرعه ی خالی تنم پرورانید، زندگی را در

 آسمان آبی چشمم

حس کرد، ناگهان پاییز عشقم از راه رسید، آری رفت ولی هنوز قلبم برای اوست

کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش


هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های

من در پیش چشمش باز بود


خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت

آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت


واژه امید از چشمان من دزدید و رفت


او که عمری با غزلهای

دلم خو کرده بود


عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که میبارد، صدای خسته ی من است

که از چشمانم

بیرون میریزن

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شاید؛ زیاد که نیست ؟


چه رنجی میکشم

 

من چه تحملی میکنی تو !!!آغوشمان باز خواهد بود برای رسیدن خسته که نمیشوی ؟

چه اگر

برسم چه اگر نرسی


چه اگر نیایم چه اگر نیایی

 

 

[ پنجشنبه 6 آبان1389 ] [ 18:41 ] [ تنها ]

سلام

 امشب میخوام یه عاشقانه بنویسم برای تو یا شایدم واسه آروم شدن دلی که این روزا خیلی بی قراری میکنه ، میخوام عمیق ترین و ناب ترین چیزی رو که تو قلبم حس میکنم  با ساده ترین کلمات رو کاغذ بیارم و تمام عشق و دلدادگیمو تو سفیدی کاغذ جاری کنم تا تو دلم طوفان به پا کنی تا آسمونش نرم نرم بباره و عطر سادگیش مستم کنه. میخوام این بار تو حالت مستی و راستی چشامو ببندم و تمام اون غلیان درونی رو که به نامی مرتعش میشه و میلرزه بیان کنم ...

صدا رو میشنوی ؟ این نوای دل مسته منه که هوای کوی تو داره

بی هیچ حرفی ،بی هیچ تقلایی ، بی هیچ نشونی عزم تو کرده

میخواد تو زمونه ایی که همه مشق جنگ مینویسند ،درس عشق بده

میخواد تو زمونه ایی که سرماش ستون میلرزونه ، دلی رو گرم کنه

میخواد تو هبوط ارزش ها ، شرف انسانی رو به نظاره بشینه

میخواد تو سقوط آدما ، صعود روحی رو بسط بده

میخواد تو رجعت دوباره اش از گردونه خارج شه

اما چیزی رو که تو نخوای نمیخواد !

که چقدر بزرگ و بی حدی ، انقدر عظیم که دلم میخواد آگاهیم در اوج عظمت حست کنه ، هرچند اوجی در کار نیست ! اونم جایی که منم و تو بی هیچ دلیل و منطقی ، بی هیچ حکم و دینی ، بی هیچ صدا و محرکی ...همینش برام قشنگه که میشه فارغ از تمام اصول و حواشی ، فارغ از تمام سوالات و کشمکش ها تو یه قلمرو لطیف در نهایت عمق و زیبایی حست کرد ،یا شایدم تو تجلی عشقی رو به نظاره نشستی ! هرچند هر چی هست حکمت و فلسفه درونیش بدجوری روحو جلا میده ،انقدر حسش دست نخورده و پاکه که دوست دارم تو اون حال و هوا رهاتر از همیشه برقصم و بخونم و بچرخم و دست آخر رو خاک بیفتم و سجده شکر کنم ... خوندن و فریاد زدن تو میون کوه ها رو دوست دارم جایی که تمام القابو زمین گذاشتی و یک صدا فریاد میشی تا انعکاسش موجی از قدرت و شکوه و شعفو تو وجودت زنده کنه و تو بکر ترین جای زمین از خودت یه حضور زیبا خلق کنی تا طبیعت بهت جواب بده و آسمون برات کف بزنه و خدا فقط ذره ایی از شکوه و عظمت عشقشو نشونت بده و تو با تمام احساس بزرگیت سر رو خاک بزاری و از هوش بری !

که وقتی به خودت میای و حال و هوای مستی از سرت میپره کالبد سنگینتو از رو زمین بلند میکنی و با شوری دو چندان پرواز میکنی انگار که این بار قلبت دوست داره بیرون بیاد و تمامیت حضورتو به رخ بکشه ،حضوری یکپارچه از شعفی بی بدیل، تجلی عشقی ملکوتی که فقط در نهایت آزادی و گسستن بندها تجربه میشه

الهی !

این روح کم بضاعت و این تشنهء بی نام و نشونو دریاب تا به نام تو نشونه دار شه و به یاد تو هر لحظه "هو" کنه !

الهی !

این خسته دل دل سپرده رو به نگاهی سرافراز کن و بر نی وجودش بدم تا که سر بر بزم عشق دهد و از شور مستی بنیااااد برافکند ...

الهی !

 این دل آشوبان رهت را کامروا گردان تا که عمری بر سر معشوق قربانی کنند ..

آمین !

 

[ سه شنبه 13 مهر1389 ] [ 18:29 ] [ تنها ]

  سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد

  برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای

   مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود

   و نمي‌توانست هزينه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.

  سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه

   می‌تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت

   و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلّک را شکست.

  سکّه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار.

   بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به

   داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او

   توجّه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا

   حوصلش سر رفت و سکّه ها رو محکم روي شيشه پيشخوان

   ريخت.داروساز جا خورد و گفت چه مي‌خواهی؟ دخترک جواب

  داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم

  قيمتش چقدراست؟ داروساز با تعجب پرسيد چی بخری

   عزيزم؟!! دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش

  رفته و بابام می‌گويد فقط معجزه مي‌تواند او را نجات

  دهد من هم می‌خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟

  داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره

  نمی‌فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما

  رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و

  اين تمام پول من است.

   من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟!!! مردی که گوشه ايستاده بود

   و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟

   دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد

   وگفت: آه چه جالب!!! فکر مي‌کنم اين پول برای خريد معجزه

  کافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من مي‌خوام

   برادر و والدينت را ببينم.فکر مي‌کنم معجزه برادرت پيش

  من باشه،آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصّص مغز و اعصاب

  در شيکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با

   موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحی پدر

   نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه

   واقعی بود،می‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر

 بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت :

 هزینه عمل 5 دلار می شد!!! که قبلا پرداخت شده است!!!

 

[ سه شنبه 13 مهر1389 ] [ 18:11 ] [ تنها ]
یکي را دوست دارم همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد
زندگيم را با گرماي عشق او ميگذرانم !
کسي را دوست دارم که ميدانم هيچگاه دیگر او را نخواهم دید و هيچگاه نمي توانم
دستانش را بفشارم !
يکي را دوست دارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد !
يکي را دوست دارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست !
يکي را براي هميشه دوست دارم ، کسي که هرگز باور نکرد عشق مرا . کسي
که هرگز اشکهايم را نديد و نديد که چگونه از غم دوري و دلتنگي اش پريشانم .
يکي را تا ابد دوست دارم ، کسي که هيچگاه درد دلم را نفهميد و ندانست که
او در اين دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !
يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست دارم ، کسي که نگاه عاشقانه ي مرا نديد
و لحظه اي که به او لبخند زدم نگاهش به سوي خدا بود !
آري يکي را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسي که لحظه اي به پشت سرش
نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او ميروم !
کسي را دوست دارم که براي من بهترين است ، از بي وفايي هايش که بگذرم
براي من عزيزترين است .
يکي را دوست دارم ولي او هرگز اين دوست داشتن را باور نخواهد کرد ! نمي داند که
چقدر دوستش دارم ، نمی داند که او تمام زندگي ام است !
يکي را با همين قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بي بهانه دوست دارم !
کسي که با وجود اينکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در اين قلب شکسته ام جا
دارد !
يکي را بيشتر از همه کس دوست دارم ، کسي که حتي مرا کمتر از هر کسي
نيز دوست نمي دارد !
يکي را دوست دارم با اينکه اين دوست داشتن ديوانگيست اما .......... من
ديوانه وار تنها او را دوست دارم !
کاش یه روزی بتونم بهش بگم چقدر دوستش دارم ....اما حیف نمیشه ... الان مدتهاست با من قهره چون خطا کردم ... منو ببخش ... بچه بودم .... دیگه خطا نمی کنم ....

براي زندگي کردن کافيست که مرده باشي
با چشم هاي باز و نگاهي رو به آسمان
کافيست مرده باشي تا بفهمي معني شب گريه هاي
پسرک شب هاي بي ستاره يعني چه
بايد بفهمي خستگي چه طعمي را زير دندان هايم مي آورد
بايد بفهمي چرا تنهايي ؟
مينويسم که خوب نيستم
براي چيز هايي که شنيده ام بغض ميکنم
نفرتم را مي بلعم..اشک هايم را خاک ميکنم
هراسم نيست که لب هايت را وقت مستي ببوسم
هراسم نيست که روی شانه هایت گریه کنم
هراسم نيست که ببازم همه داشته هايم را
من با تنهاييم خوبم..زنده ام..شادم
من با تنهاييم تنهايم
آسمان من آبستن ستاره هاي پرنور و صورتيست
شب هاي من پر از کلاغ هاي کاغذيست
روزهايم را با تنهاييم معني ميکنم
حرف هايم را زير دندان هايم ميجوم
من با تنهاييم عشق بازي ميکنم
تنهاييم را مي ستايم
روزهايي که گذشت و شب هايي که خيس از اشک
سحر شد..شايد پروانه شدن يک خيال بود
يک خيال ساده اما دوست داشتني
روزهاي من گذشت با تنهايي من گذشت
به دنبال يک هدف
گذشت و زمان حتي نفسي تازه نکرد
گذشت و ثانيه دويد
آمدم بگويم دست هايم را بگير
که ديدم رفته بود
قد کشيدم..
باز هم تنهايي قد کشيدم
همون روزي که توي کوچه ها با يه کوله رو دوشم زير بارون
شعر تنهايي و ميخوندم..قد کشيدم
ستاره باز هم چشمکي زد
خواستم بگويم :تنهايي من زيباست

[ چهارشنبه 7 مهر1389 ] [ 21:6 ] [ تنها ]

 

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ
 وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

[ چهارشنبه 7 مهر1389 ] [ 20:42 ] [ تنها ]

این روزها، روزگار 

آب دلم را گل آلود کرده است

 شاید که بتواند از آن ماهی بگیرد،

اما نمیداند

ماهی های دلم

همه به سوی تو شنا کرده اند

رفته اند...

***************************

کدام دیو آمد و از آغوشم جدا کرد تو را،

 وقتی که خواب بودم؟

کور بودم ، که ندیدم ربودنت را؟

کر بودم، که نشنیدم صدای گریه ات را؟

ستاره آباد من، شهر بهارنارنج و عطر

تو باید مادرم می بودی و من کودکت،

حال که روزگار جایمان را با هم عوض کرده است،

برای پس گرفتنت ،

 از دیو هم دیو تر می شوم

*************************

شبی از چشمانم خواستم

 دیرتر بسته شوند

تا بیشتر زندگی کنم

از آن وقت خواب هر شب ،

برای آمدن به چشمانم ناز می کند

دانی و نیک دانی که این دنیا فسانه است  *** غم دل غم یار و حرف ها عاشقانه است

زندگی یه عاشق همیشه خشک و سرده *** تو نگاهش گل عشق تو دلش پر درده  

عاشقا مهمان کنند همیشه شاعران را *** که شاعر از دل گوید قصه ی عاشقان را

تو سرنوشت عاشق شومی و درد و بلاست *** قصه ی پاک معشوق همیشه پر از ریاست

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت  //زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم //آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود //مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد //عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد //دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

[ پنجشنبه 1 مهر1389 ] [ 20:43 ] [ تنها ]

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتي و هنوز، 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت 

 
جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم 

چون كه مي دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 

پدرم از پي تو تند دويد 

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 

پدر پير من است 

من به تو خنديدم 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حيرت و بغض تو تكرار كنان 

مي دهد آزارم 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
 
تقدیم به همه ی  کسانی که سیباشون خورده نشد.....
[ یکشنبه 28 شهریور1389 ] [ 20:50 ] [ تنها ]

آيا اين تقدير من است؟!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند


[ پنجشنبه 25 شهریور1389 ] [ 20:56 ] [ تنها ]

گفت تا آخرش با تو می مانم.....

      گفتم آخرش کجاست ؟    گفت آخر دنیاست ........

    گفتم آخردنیا کجاست؟گفت از نگاهم بیداست

      گفتم نگاه تورو به کجاست ؟ گفت نگاهم رو به بایان زندگی است...

  گفتم بایان زندگی کجاست ؟گفت لحظه ای که از عشقت میمیرم...

    مدتی گذشت او مرا تنها گذاشت قلبم بی صدا شکست...

   میدانستم آخرش همین جاست جایی که برایم آشناست

             همان زندان غمهاست جای شکستن هاست...

                              گفتم اینجا همان لحظه ای بودکه گفتی از عشقم می میری....

           گفت سرنوشت منو تورا از هم جدا کرد  گفتم این بهانه است قلب من بازیچه دلهاست

       گفت تقصیر خودت بود عشق در قصه هاست

                  گفتم اگر عشق در قصه هاست بس چرا با من عهد بستی

           گفت تو اشتباه کردی که بای من نشستی

           سکوت کردم اشک ریختم و ناله جدایی سر دادم.........!!!!!!

 

بود عمري به دلم با تو كه تنها بنشينيم

كامم اكنون كه بر آمد بنشين تا بنشينم

پاك و رسوا همه را عشق به يك شعله بسوزد

تو كه پاكي بنشين تا من رسوا بنشينم

بي ادب نيستم اما پي يك عمر صبوري

با تو امشب نتوانم كه شكيبا بنشينم

شمع را شاهد احوال من و خويش مگردان

خلوتي خسته ام با تو كه تنها بنشينم

من و دامان دگر از پي دامان تو ؟ حاشا !

نه گياهم كه به هر دامن صحرا بنشينم

آن غبارم كه گرَم از سر دامن نفشاني

بر خيزم همه ي عمر و همينجا بنشينم

ساغرم ، دورزنان پيش لبت آمدم امشب

دستگيري كن و مگذار كه از پا بنشينم

 

 

[ شنبه 7 فروردین1389 ] [ 16:6 ] [ تنها ]

چرا...بر قلب گل غم می نشیند؟

چرا...پروانه از عشق می سوزد؟

چرا...همیشه در فكر بارانیم ؟

چرا...احساس در دل مردم خشكیده است ؟

چرا...شكستن بی صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نمیرسند؟

چرا...لاله و شقایقها رنگ خونند؟

چرا...عاشق همیشه گریان است؟

چرا...قناری در قفس میخواند ؟

چرا...جغدها روزنمی بینندوشب گریا نند؟

چرا...كبوترها روی دیوارند؟

چرا...پرندگان هم میمیرند ؟

چرا...دردها بغض می شوند؟

چرا...دلها همیشه بهونه میگیرند؟

چرا...تنهایی داوی درد بی درمان است؟

چرا...گل زندانی گلدان است ؟

چرا...غروب همیشه دلگیر است ؟

چرا...شعر رود همیشه رفتن است ؟

چرا...نا له باد همیشه زوزه است ؟

چرا...ابرها با ما یكرنگ نیستند؟

چرا...كوهها همیشه صبورند؟

چرا...كویر همیشه خشك وخاردارست؟

چرا...دریا گاهی وحشیست؟

چرا...روح سا حل خط خطیست ؟

چرا...سر سفره هفت سین ماهی توی تنگ است ؟

چرا...مسا فر همیشه تنهاست ؟

چرا...نگاه همیشه گمراه است؟

چرا...كلاغ همیشه دزداست ؟

چرا...پرستو همیشه خانه بدوش است ؟

چرا...سرنوشت همیشه تلخ است؟

چرا...تقدیر اینگونه بی رحم است ؟

چرا...امید بی رنگ است؟

چرا...

[ جمعه 6 فروردین1389 ] [ 18:28 ] [ تنها ]

من همیشه این آهنگ ستارو گوش می دم ... دوست داشتم بنویسمش ...

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست 

 سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی ، دعای هر سحرگاهی 

 شدم خام عشقت ، چون مرا این گونه می خواهی

من آن خاموشه خاموشم که با شادی نمی جوشم 

 ندارم هیچ گناهی جز ؛ که از تو چشم نمی پوشم

تو غم درشکل آوازی ، شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز ، که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی 

 مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی

 نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواهی

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست 

 سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن

مر از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق

مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر 

 نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست

 

[ پنجشنبه 5 فروردین1389 ] [ 9:10 ] [ تنها ]

ادامه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 30 بهمن1388 ] [ 17:0 ] [ تنها ]

تنها مونس تنهایی هات ... نمیدونم کی هستی که واسم پیام میذاری اما اینو مطمئنم که مخاطب حرفام تو نیستی  مگه اینکه خودتو معرفی کنی .....

[ پنجشنبه 29 بهمن1388 ] [ 17:17 ] [ تنها ]
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
[ یکشنبه 18 بهمن1388 ] [ 16:41 ] [ تنها ]

دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟

گله یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم

من کجا یاد تو از خاطر سودازده راندم؟

یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

تا رُخت شمع فروزنده ی بزم دگران شد

من چو تاریکی شب گوشه ی دیوار گرفتم

گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد

دیدی، ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟

[ سه شنبه 13 بهمن1388 ] [ 17:33 ] [ تنها ]

یه شروع دوباره!!!

شاید این بار بتونم...

------

هیچ میدانی...

وقتی به آسمان نگاه میکنی

آبی بی رنگ آسمان

معنای سیاهی چشمان تو را میگیرد؟؟

-------

هنگامی که گرمای نفست را در روحم حس میکنم..

از خود میروم

به سوی آنجا که جز تو را نبینم

افسوس که گاهی..

سرمای تنهایی وجودم

حتی این افسون  را هم بی اثر میکند

[ یکشنبه 29 آذر1388 ] [ 11:40 ] [ تنها ]

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

 

خسته ام از سوز درد انتظار

 

و چه دنیای پر از شور و شریست

 

مردمانش را نقاب دیگریست

 

عشق می دزدی خرابت می کنند

 

دوست می داری جوابت می کنند

 

خسته ام .......

[ یکشنبه 29 آذر1388 ] [ 11:16 ] [ تنها ]

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم

انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام

انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.

از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

 

 اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

[ سه شنبه 30 تیر1388 ] [ 17:28 ] [ تنها ]
 به مناسبت تولد عزیزانم....

 بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز

روز ميلاد

روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک


 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک

[ شنبه 30 شهریور1387 ] [ 16:17 ] [ تنها ]

نمي دونم چراهروقت كه مي خوام بنويسم،نمي تونم اوني باشه كه منوارضاكنه،يعني بهرحال يه جوري مسيرنوشته ام عوض مي شه.حالام كه مي خوام بنويسم راجع به چي نمي دونم؟اما همين غربت دلامون واشه،خودش نعمتيه...

مي دوني نيازدلامون پركشدامانه تااوج آسمون كه تاغروب سرخ هرچي نگاه غمگينه .دلم مي خواد هميشه يه پله بالاترباشم،پله اي كه منو برسونه به ابرا،جالبه نه!وقتي آدم زميني باشه وبخواد آسموني بشه،دلش زندون قفسه هاي تنگ سينه اش باشه وبخواد به اون دوردوراسرك بكشه.احساس كردي كه گاهي اوقات دلت مي گيره،همون موقع كه طاقت دلت تموم مي شه،ازچي يابهتر بگم از كي ؟ازخيلي ها،ازاونايي كه به دلت سنگ مي زنن،فكرمي كني دلاي ماآدما اگه بشكنه،مي شه يه جوري كنارهم چيدش ،اماتوخوب مي دوني ،چيني بندزده كه چيني نميشه.دلاي ماآدماكه...

دلم مي خواد،قاصدك نگاه آدمايي كه دوستشون دارم روبه طلوع ،بي غروب زندگي سوارشه.ابرايي كه هميشه ماروبه يادتيكه هايي ازبهشت مي اندازن،هميشه يه جايي كنار دلاي آسمونيمون باشن.چتر همه اونايي شم كه نمي خوام نم نم اشك هاي دلواپسي روبه سجاده بي نيازيشون تر شه.مي بيني خواسته  دلاي آدما،هميشه ازجنس بلوره .خودمونيم كه به بلوره آرزوهامون شكل مي ديم،جوري كه به قلب آرزوهامون درآد.زندگي ماآدما روگردونه همين آرزوهاي كوچيك وبزرگ مي گرده.جايي كه اين گردونه وايسه مابه آرزوهامون مي رسيم،پس بذارهمين جا دعاكنيم:

خدايا!همه اونايي كه دلاشون آسمونيه ،نگاهشون بارونيه ،خنده هاشون بي رياس ،گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه ،به همه چيزهايي كه تمناي دلاشونه،برسن.دنياي سبزدوستي ها،يه دنياي بي خزونه،اگه باغبون دلامون دريچه ها روي هجوم ترديدها ببنده.

 

 

 

 

[ جمعه 11 مرداد1387 ] [ 13:29 ] [ تنها ]

افسانه هستی ات اگر پایان یافت                  خوشنامی و عزتت به پایان نرسید

سلام...

پدرم!گاهي دست اتفاق را مي گيرم كه نيفتد...و گاهي بالشم را پر از شعر هاي تازه مي كنم تا خواب تو را ببينم...گاهي خوابهايم آنقدر آشفته اند كه نفس روباهها را روي پيراهنم احساس مي كنم ودگمه هارا به رنگ جدايي مي بينم...وگاهي خوابهايم آنقدر آرام و شفافندكه وقتي چشم مي گشايم جاي پاي تو را روي فرش مي بينم كه روي آن راه مي رود...و كتاب هايم را كه ورق مي زنم عطر تو مشامم را پر مي كند.....

يك روز آن قدر دور و ناپيدايي  كه نشاني تورا از هيچ كس نمي توانم بپرسم...وروز ديگر آنقدر نزديك وپيدايي كه بي آنكه پلك هايم را باز كنم تو را مي بينم....

پدر...چرابه  دست هاي مهربان تو و چشم هايت كه رسم صادقانه اي را روايت مي كند،نمي رسم....؟؟؟

من از درخت خشكيده حياطمان كه دل بستگي به بهار نداردو آسمان هايي كه در شب بي ستاره اند،بيزارم....زيادت دفتر چه هاي من بي معناست...وقتي كسي به پابوس شعرهاي دل شكسته ام نمي ايد....

پدر....!بيا و مرا از اين جا ببر...وقتي آدم ها ،آهن پاره هاي قراضه اي بيش نيستند....وقتي كه دل تنگي به اوج مي رسد...وقتي كسي نيست كه فريادم را بشنود....وقتي مونسي نيست...چرا بمانم.....اين جا خرابه اي بيش نيست....بيا و مرا ببر...خوشبختي برايم در كنار تو معنا مي يابد....بيا و دمي دستانت را سايبانم كن...بياو براي لحظه اي به حر فهايم گوش كن....بيا و غمهايم را ببين...دلتنگي هايم بعد از تو چند برابر شده اند....پدر....!نمي دانم چه بگويم....واژه هايم را آب برده....قلمم شكسته...دلم مي گريد...خاطراتم روي موج هاي ديروز در گذرند....نگاهت،طنين صدايت و آهنگي غمگين مرا به خويش مي خواند....

مرداب آرزوهايم را به دريا مي سپارم.... به جنگل سوخته خاطراتم سوگند...درخت يادت را باغبان خواهم بود....

پدر دوستت دارم به انداز‍ه ي آسمانها....

 

 

تنها تومی دانی دلم سرشار تنهاییست

 

                          چشم های خسته ام غمباروبارانیست

 

تنها تو می دانی سکوتم پر زفریادست

 

                          اندوهگین وخسته ام اما لبم شاد ست

 

تنها تو می دانی چقدر غمگین وتنهایم

 

                               ماه و ستاره گشته است همدرد شب هایم

 

وقتی نباشی بی قرار و خسته  می مانم

 

                          هر دل خوشی را بی تو ایینه می دانم

 

من خوب می دانم دلم بی تو زمستانی ست

 

                          تنها پناهم اشک های سرد و بارانیست

 

من خوب می دانم تنفس بی تو شوار است

 

                          غم با وجود تو سرش همواره بر دار است

 

با تو آسان می شود از تلخی هجران گذشت

با تو زیبا می شود از بند و از زندان گذشت

 

              باغ سبز خاطرم را جلوه دادی نازنین

                   با تو تنها می شود از سردی دوران گذشت

 

با تو من محو شکفتن می شوم چون غنچه ای

با نگاهت می شود حتی ز هیچستان گذشت

 

                       با تو معنی دارد این بودو نبود و می توان

                                          با بهاری هم چون تو از پاییز و از طوفان گذشت

 

تو قشنگی مثل یاس نازنین من بیا

چون که تنها با تو باید از غم هجران گذشت

 

جان به در امد دگر جانم به قربانت بیا!              ای همیشه مهربان دستم به دامانت بیا!

 

از اسیر عشق خود پروا مکن تنها مرو              در همه دوران وفا دارم به پیمانت بیا!

 

می روی آتش مزن بر خرمن جان وتنم              کن نظر بر عاشق مجنون وحیرانت بیا!

 

مرغ دل را تیر هجران غرق خون کرده مرو           ای طبیبم این منم محتاج درمانت بیا!

 

در هوای گلشنت پر می گشاید مرغ دل            تا نگردد مرغ دل از بی نصیبانت بیا!

 

قصه ی هجر تو را دلدار با غیری نگفت            ای همیشه مهربان  مردم زهجرانت بیا!

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 16 خرداد1387 ] [ 17:11 ] [ تنها ]

دو دستم را به دستت می سپارم

تو می گویی دگر دردی ندارم

ندارم با تو اندوهی ولیکن

به پایان می رسد روزی بهارم

همان روزی که گفتم درد جاریست

و من دستت به دستی می سپارم

تو لبخندی به عشقم می نشانی

و می گویی دگر راهی ندارم !

ز خاطر می بری آرام آرام

دلم را ، خنده ام را نو بهارم

ز یادت می رود با من که گفتی

« تو را من تا قیامت دوست دارم »

نمی رنجم ز دستت کار دنیاست

به این ویرانه امیدی ندارم

به جز عمری که نیمش رفته بر باد

ندارم حاصلی از روزگارم

گرم امروز عمری با تو باقیست

فدایت می کنم تا جان سپارم

و می خوابم به گوری سرد و آرام

خدا باشد پناهت یادگارم ...

در این غمسرا غمگساری نبود

                                   بسی ناله کردیم و یاری نبود

اگر لحظه ای خنده بر لب نشست

                                   در آن خنده ها اعتباری نبود

همه عمر ما در زمستان گذشت

                                   به یک روز آن هم بهاری نبود

به هر جمع رفتم پریشان شدم

                                   که جز مردم سوگواری نبود

بسا زنده دیدم در این خاکدان

                                   که کاشانه ام جز فراری نبود

یکی گرد برخاست از این کویر

                                    دریغا که با آن سواری نبود

تو گفتی دگر می شود روزگار

                                    دگر شد،ولی روزگاری نبود

[ چهارشنبه 1 خرداد1387 ] [ 19:25 ] [ تنها ]

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

 

                                                 ز جمع آشنایان می گریزم

                                                 به کنجی می خزم آرام و خاموش

                                                 نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

                                                 به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

 

                                                 از این مردم که تاشعرم شنیدند

                                                 به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

                                                 ولی آن دم که در خلوت نشستند

                                                 مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من ای دل دیوانه من

که می سوزی از بیگانگی ها

مکن دیگر زدست غیر فریاد

خدارا بس کن این دیوانگی ها

 

[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ] [ 19:32 ] [ تنها ]

پدر بذار با یه متن ساده شروع کنم:

پدر بگذار بگویم تو که رفتی شکوفه های قلبم با آنکه هنوز کوچک بودند پرپر شدند.

پدر خوبم!بگذار بگویم وقتی که رفتی و چشمان مهربانت را برای همیشه از من گرفتی،دلم بی اختیار گریست.آخ! که اگر تو بودی می توانستم دل تنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت نظاره کنم.

اما اینک بی تو،شب من شب بی ستاره ای ست و دلم در جست وجوی راهی که به باغ یاد تو بپیوندد،خاطره ها را زیر و رو می کنم اما افسوس که در پیچ وخم این جاده گم شده ام.

به من بگو آیا باید از جاده اشک به وصالت برسم؟

پدر..مرا ببخش فرزند خشمگین و خطاکارت را که از کرده و ناکرده خود پشیمان است.

امروز که نبودی به وسعت تمام دل تنگی ها دل تنگم.به پهنای صورتم اشک ریختم و به حجم وجودم گریستم.می دانی چرا؟برای تنهایی وغریبی و غربتی که در آن اسیر هستم؟

نه!برای این که تو از من رنجیده خاطر شده ای...برای دوری از پدری گریستم که بیشتر از همه چیز وهمه کس دوستش دارم.گریستم برای دوری از پدری که ترکم کرد.دل تنگ و بی قرارم برای دیدن دوباره لبخندش...

پدر...مراببخش..صدای روحنواز اذان فضای محله را پر کرده است،بغض گلویم را می فشارد،دعایم کن پدر...درهای امید به روی من بسته شده است.پدر تو به خدا بگو ،به او بگوپدر...تو با او صفای دیگری داری ...به او بگو دخترم تنهای خشمگین و عاصی و خطا کارم ...دل تنگ و خسته است...پدر به خدا...اگر لحظه ای کنارم باشی هیچ وقت غروب نخواهم کرد.پدر بگذار در آیینه دیدارت شکوفا شوم و غم ها را با امید بشویم و رخ برافروزم و ققنوس وار از میان خاکستر چه کنم ها عبور کنم.بیا شاهد تولدی تازه باشیم.بیا و تبسم را به یادم بیاور؛بیا و خنده را تکرار کن.

پدر نمی دانی هروقت دلم می گیرد سراغ پیراهن خونینت می روم که رنگ وبویی خدایی دارد ،آن را می بویم و می بوسم و به یاد قلبی پاک ولبریز از عشق خدا می گریم قلب تو را می گویم پدر که تقدیم خداشد.هنوز هم گل ها بهانه باغبانشان را می گیرند و مادر هر بار می گوید که تو شوق وصال یار داشتی و عاشقانه بسویش پرواز کردی.

پدر جان می خواهم بگویم دلم برایت تنگ شده.دیریست که دیگر  به من یعنی دختر کوچکت سر نمی زنی و به حر فهای دلم گوش نمی دهی.چرا نمیایی تا برایت از رنجها و سختی هایم از غم ها و غصه هایم بگویم.

نگو که که اطرافیانم هستند... نه پدر!همه هستند اما در بین همه بی تو تنهایم.بین این همه آشنا من غریبم.همدل و همزبان و سنگ صبورم بودی حالا بگو دور از تو چه کنم؟

پدر غریبی و بی همزبانی ام را فراموش مکن...باور کن نمی دانی چه سخت است در میان همه بودن و نا آشنا ماندن و بی همزبان بودن....

پدر با زبان ساده می گویم:دوستت دارم!کودکانه با تو سخن می گویم مثل دوران کودکی ام،دوستت دارم ده تا...کم است قدر همه دنیا...

پدر بی تو آفتاب دیگر در آسمان امیدم طلوع نمی کند تمام غم های دنیا را نبودنت در باغچه دلم می نشاندوبودنت مانند زلزله ای که جهان متروک را زیرورو می کند و زیر خاکی های چند هزار ساله را بیرون می ریزد غم ها را از کانون سینه ام بیرون می ریزد.

پدر ...دختردل شکسته و پروبال ریخته ات را دریاب که بی تو در زورقی شکسته در اقیانوس تنهایی شناور است.منتظرت می مانم تا بیایی ...

باباجون خوب بودی و پاک،مهربون،نجیب و بی باک   تو گلا عاشق نرگس،تو درختا زیتون وتاک   بابا جون واست بمیرم که تو غربت جون سپردی   بابایی حتی تو غربت دل آدما رو بردی   بابایی زندگی سخته،بابایی بی تو می میرم   با همه خاطره هاتون یکی یکی پر می گیرم   بابایی خوابتو دیدم تا دلم آروم گرفته   کاش بیای هرشب به خوابم با باجون تنهایی سخته   چه کنیم بابا با دوریت سرنوشت ماهمینه   بابایی کم شدن گل توی تقدیر زمینه   باباجون سخته ولیکن می سازیم با غم دوریت   تا شاید الگوی ما شه مهربونی وصبوریت   بن بست دستهاي مهاجم گلوي من راهي نمانده است دگر پيش روي من ديگر بريده ام نفسي نيست خسته ام بغضي فشرده است به شدت گلوي من محكوم تا هميشه به جرم صداقتم انگشت هاي سرزنش شهر سوي من نجواهاي گنگ سايه خفاش هاي پير موسيقي هميشه شب هاي كوي من تنها تر از مترسك پاييز وحشتم تشويش و اشك همنفس گفت و گوي من هر شب شبيه شبنم پر از گل پتوي من   اي كاش مهرباني يك مهربان شبي دست نوازشي بكشد روي موي من   به مناسبت تولد پدر عزیزم....  
[ دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ] [ 9:49 ] [ تنها ]

فردا تولد منه...این عکسو به مناسبت تولد خودم گذاشتم...

شبی دور از تو ای دوست

غروب است غروبی يخبندان،قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط هميشگی را ندارد و من مانند هميشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نويسم.

می نويسم تا اندکی از دردهايم کاهش يابد،می نويسم تا شايد روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند،می نويسم تا شايد لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به ياد آورم.آری می نويسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به يادم افتی.

اززندگی با تمام خوشيهايش با تمام خنده هايش و با تمام زيبائيهايش متنفرم،دلم می خواهد از اين قفس رهايی پيدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم. وقتی تو با من هستی همه چيز معنی دارد و زيباست و سخنان دلنشين است سخنانی که از اعماق وجودت بر می خيزد و با تمام حلاوت به جانم می نشيند و به من زندگی می دهد وقتی با صدای زيبايت مرا نصيحت می کنی وقتی شاديهای گذشته را با صدای پر از عطو فت و مهربانی برايم تعريف می کنی و وقتی من با صدايی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم چه معصو مانه به من چشم می دوزی و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی در آن لحظه از ياد نرفتنی کسی جز من و تو و خدايمان و شايد آن درخت بيد مجنون به حرفهای ما گوش ندهد آه چه زيباست در زير آن درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن شايد روزی فرا رسد که ما اولين دوران دوستيمان را بياد آوريم و بر روزگار گذشته حسرت بخوريم پس تو ای دوست:

بيا تا ارزش اين لحظات را بدانيم و در دل جز مهر يکديگر مهر کسی را راه ندهيم .

منتظر نباش كه شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!

يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام كرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور دريا بمان!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن كردن اتاق تنهائيم كافي ست!
من كه اينجا كاري نمي كنم!
فقط گهكاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت مي كنم!
همين!
اين كار هم كه نور نمي خواهد!
مي دانم كه مثل هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزهاي زلالمان نزديك مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي ش

[ چهارشنبه 14 فروردین1387 ] [ 11:39 ] [ تنها ]

عشق يعني يك سلام و يك درود


 
عشق يعني درد و محنت در درون


عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 

عشق یعنی قطره و دریا شدن

 

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 

 عشق يعني زاهد اما بت پرست


عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه


 
عشق یعنی بیستون با دست کندن

 

  عشق يعني آب بر آذر زدن


 
عشق یعنی چون محمد پا به راه


 
عشق يعني عالمي راز و نياز


 
عشق ینی با پرستو پر زدن


 
عشق يعني رسم دل بر هم زدن


 
عشق یعنی یک تیمم یک نماز


 
عشق يعني سر به دار آويختن


 
عشق یعنی اشک حسرت ریختن


 
عشق يعني شب نخفتن تا سحر


 
عشق یعنی سجده ها با چشم تر


 
عشق يعني مستي و ديوانگى


 
عشق يعني خون لاله بر چمن


عشق یعنی آتش بر خرمن زدن

 

عشق يعني آتشي افروخته


 
عشق ینی با گلی گفتن سخن


 
عشق يعني معني رنگين كمان


 
عشق يعني شاعري دلسوخته


عشق یعنی قطره و دریا شدن


 عشق يعني سوز ني آه شبان


 عشق یعنی التهاب لحظه ها


 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب


عشق یعنی دیده بر در دوختن


 عشق يعني در فراقش سوختن


عشق یعنی انتظار و انتظار


 عشق يعني هر چه بيني عكس يار


 عشق یعنی سوختن یا ساختن


 عشق يعني زندگي را باختن


عشق یعنی در جهان رسوا شدن


 عشق يعني مست و بي پروا شدن


 عشق يعني با جهان بيگانگى

عشق يعني شب نيايش با خدا
تا طلوع صبح دلتنگي دعا

عشق يعني آه ديگر پشت آه
سوز دل را پرکشاندن تا به ماه

عشق يعني گريه هاي بي صدا
چشم خيس دختري دور از نگاه

عشق يعني لحظه هاي انتظار
دل به فردا بستن و روز بهار

عشق يعني بارش از ديده و ابر
بهر ديدار دوباره باز صبر

عشق يعني بهترين حس نياز
سوي تنها خالق هستي نماز

 

[ چهارشنبه 29 اسفند1386 ] [ 17:40 ] [ تنها ]

بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

به نام خداوند بخشنده مهربان

ای تغییر دهنده قلب ها وچشم ها

ای تدبیر کننده شب وروز

ای تغییر دهنده حالت ها

                             حال ما را به بهترین حالت ها تغییر ده!!!

نوروزتان مبارک...

[ دوشنبه 27 اسفند1386 ] [ 18:45 ] [ تنها ]

بهترينم ، تولدت مبارک ........

                            

For my darling

Happy Birthday To You               Happy Birthday To ِِYou

تمام تمام سیب های دنیا را می چینم و روی پوست لطیفشان می نویسم :

عزیزترینم ، تولدت مبارک

اصلا می دانی چرا وقتی به دنیا آمدی باران می آمد ؟

نه !

آسمان غمگین نبود ، فرشته ها می گریستند چون یکی از آنها کم شده بود

My dear   MOTHER;

HAPPY BIRTHDAY TO YOU

AND

               I LOVA YOU SO MUCH  

              I LOVE YOU MY DEAR HOMAYRA

تولدت مبارک                                    تولدت مبارک

مادر عزیزم ! امیدوارم سالیان سال با سعادت و خوشبختی زندگی کنی و هر سال تولدت را تبریک گویم

زیبای من ! بهترینم ! ای تو معلم زندگیم ...

به اندازه تمام وجودم دوستت دارم

و همیشه به یادت هستم چرا که تو  بهترینِ منی .

دوستت دارم ! با تمام وجود و تا لحظه ای که جان در بدن هست

راستی نازنينم !!!

هر چه انديشيدم هيچ هديه ای نيافتم که مانند تو بهترين باشد ...  

اما با تمام وجود اين شاخه های گل را تقديمت می کنم...

وباز هم ميگويم :

زيبا ترينم ، نازنينم ، بهترينم ...

تولدت مبارک ...

[ شنبه 25 اسفند1386 ] [ 19:39 ] [ تنها ]
قهر دوري باز گلويم را گرفته است


وگرنه آوازکي ميخواندم...


ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.


غصه دوري تند چشمانم را بسته است


وگرنه نگاري ميکشيدم


سر (دل)را به تعجب مي آوردم


بغض دوري .... آه دست شکسته ام


وگرنه من کجا توقف ميکنم؟


مينوشتم .. مينوشتم


تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را


از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم


تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟


نه باد را ديده بودم نه باران را


اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟


نه اشک را ديده بودم نه گريه را


اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟


آه .....


چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم


درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من


تنها چيزي که از تو ديدم گل من


نوشته بودي:


هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!


[ سه شنبه 21 اسفند1386 ] [ 10:56 ] [ تنها ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدايا ...
شکر از داده ها ت ...
شكر براي نداده هات ...
شكر براي گرفته هات ...
××××××××××××××
اين وبلاگو تقديم مي كنم به پدرومادر عزيزم
زندگی فرصت بس کوتاهیست ...
تا بدانیم که مرگ ...
آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست ...
مرگ هم حادثه است ...
مثل افتادن برگ ...
که بدانیم که پس از خاک زمستانی خاک ...
نفس سبز بهاری جاریست .
امکانات وب