سلام...
هیچ وقت فکر نمی کردم کارم به این جا برسه ....
الان شنبه هشتمین روز از ماه رمضونه...هر سال ماه رمضون یه اتفاقی واسم می افته...
امسالم واسم اتفاقات زیادی افتاد...می خوام حرفایی رو که شاید نمی تونم به هیچ احدی بزنم اینجا واسه شما بگم که هم سبک بشم و هم از غم درونم کاسته بشه...
سه شنبه سوم شهریور مصادف با چهارمین روز ماه رمضون بعد از اومدن عمو و اتمام ماجراهایی بعد از اونکه رضا رو اعصابم راه رفته بود بعداز اونهمه جارو جنجال تو حیاط قدم می زدم که مامانم فکر کرد من مشغول صحبت کردن با رضام ... خیلی عصبی شده بود کلی دعوام کرد بعد هم اومد تو خونه یه دو تا خوابوند تو گوشم و گوشیمو ازم گرفت...بعد از این دعوا تا حال خودم بود همش به مرگ و خودکشی فکر می کردم... مامان که رفت بیرون از خونه زنگ زدم به رضاو بهش گفتم خسته شدم میخوام خودمو خلاص کنم و قطع کردم... بعدش اون زنگ زد تا بهم بگه حماقت نکنم اما مامان اومده بود و خودش گوشی رو برداشت...وقت افطار شد...سفره رو چیدم و نشستم روزمو باز کردم...فقط یه خرما خوردم و یه چایی... بعدش رفتم تو حیاط رو پله ها نشستم و به این فکر می کردم که چه جوری خودمو خلاص کنم ۲ راه بیشتر نداشتم یا با تیغ شاهرگمو ببرم یا قرص بخورم ...من راه دومو انتخاب کردم دردش کمتر بود... خلاصه سفره افطار رو جمع کردم ظرفا رو شستمو نشستم تلویزیون نگاه کردم داداشا رفتن مسجد مامی هم استراحت می کرد....۴ بسته قرص برداشتم و رفتم تو حیاط قرصا رو یکی یکی بهز می کردم و می خوردم به نظرم ۴ بسته کم بود رفتم ۴ بسته دیگه هم برداشتمو خوردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه بود که جامو انداختم بخوابم حدودای ساعت یازده با حال عجیبی بلند شدم و خودمو به مامانم رسوندم بهش گفتم حالم بده دارم می میرم مامی که فکر می کرده یه حالت تهوع ساده است بهم گفت به درک که بمیری...دیگه بی هوش بودم مغزم یخ کرده بود به هیچی فکر نمی کردم ... بدنم یخ کرد...خودم می دونستم که دارم می میرم...اما هیچ کاری ازم بر نمی اومد...داداشم که دید غش کردم اومد بالای سرمو نگام کرد بعد به مامی گفت پاشو لباس بپوش داره می میره....نمی دونم خودم چه جوری لباس پوشیدم اصلا یادم نیست...یه صداهای نامفهومی می شنیدم ... اما صدای همسایه مون که پرستاربه وضوح میشنیدم ازم پرسید چی خوردی؟؟؟
گفتم:قرص.پرسید چندتا؟؟؟گفتم ۸۰تا. گفت واسم اسماشونو بگو گفتم ناپروکسن ... دیکلوفناک...پروپرانول..نورتریپتیلین...دیگه بیهوش شدم ...فقط صداها رو میشنیدم...وقتی بهوش اومدم که وقت افطار بود...یعنی من ۱ روز تمام تو بیهوشی بسر برده بودم.... یادمه تو بیمارستان دکتر تا اسم قرصا رو شنید به مامانم گفت دعا کنید فلج نشه...مصر اینهمه قرص اونم از این نوع یا باعث مرگ میشه یا فلج یا رو اعصابش اثر میذاره...یادمه می خواستم بلند شم دو نفر باید زیر بازومو می گرفتن پاهام بشدت می لرزید تعادل نداشتم مامانم به همسایمون می گفت یعنی می تونه راه بره...
شده بودم یه جنازه... یادمه با یکی صحبت کردم بلند بلند گریه می کرد...نمی دونم کی بود...فکر کنم رضا بود....الانم حواسه درستی ندارم....
چندشب پیش رضا با خونواده اش اومد خواستگاری...بعد از اینهمه ماجرا با وجود اینکه دوسش دارم باید بهش جواب منفی بدم....
دلم براش خیلی می سوزه.... تمام دلخوشیه رضا من بودم .... حالم این چند روزه ناجور خرابه....کاش می مردم...احساس می کنم هر چی اتفاق افتاده تو خواب بوده....
دارم دیوونه میشم....خدایا خودت کمکم کن....
نوشته شده توسط تنها در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.
خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.
من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 30 تیر1388 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
به مناسبت تولد عزیزانم....
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون ![]()






چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز…
روز ميلاد…
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک![]()
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک![]()

نوشته شده توسط تنها در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
نمي دونم چراهروقت كه مي خوام بنويسم،نمي تونم اوني باشه كه منوارضاكنه،يعني بهرحال يه جوري مسيرنوشته ام عوض مي شه.حالام كه مي خوام بنويسم راجع به چي نمي دونم؟اما همين غربت دلامون واشه،خودش نعمتيه...
مي دوني نيازدلامون پركشدامانه تااوج آسمون كه تاغروب سرخ هرچي نگاه غمگينه .دلم مي خواد هميشه يه پله بالاترباشم،پله اي كه منو برسونه به ابرا،جالبه نه!وقتي آدم زميني باشه وبخواد آسموني بشه،دلش زندون قفسه هاي تنگ سينه اش باشه وبخواد به اون دوردوراسرك بكشه.احساس كردي كه گاهي اوقات دلت مي گيره،همون موقع كه طاقت دلت تموم مي شه،ازچي يابهتر بگم از كي ؟ازخيلي ها،ازاونايي كه به دلت سنگ مي زنن،فكرمي كني دلاي ماآدما اگه بشكنه،مي شه يه جوري كنارهم چيدش ،اماتوخوب مي دوني ،چيني بندزده كه چيني نميشه.دلاي ماآدماكه...
دلم مي خواد،قاصدك نگاه آدمايي كه دوستشون دارم روبه طلوع ،بي غروب زندگي سوارشه.ابرايي كه هميشه ماروبه يادتيكه هايي ازبهشت مي اندازن،هميشه يه جايي كنار دلاي آسمونيمون باشن.چتر همه اونايي شم كه نمي خوام نم نم اشك هاي دلواپسي روبه سجاده بي نيازيشون تر شه.مي بيني خواسته دلاي آدما،هميشه ازجنس بلوره .خودمونيم كه به بلوره آرزوهامون شكل مي ديم،جوري كه به قلب آرزوهامون درآد.زندگي ماآدما روگردونه همين آرزوهاي كوچيك وبزرگ مي گرده.جايي كه اين گردونه وايسه مابه آرزوهامون مي رسيم،پس بذارهمين جا دعاكنيم:
خدايا!همه اونايي كه دلاشون آسمونيه ،نگاهشون بارونيه ،خنده هاشون بي رياس ،گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه ،به همه چيزهايي كه تمناي دلاشونه،برسن.دنياي سبزدوستي ها،يه دنياي بي خزونه،اگه باغبون دلامون دريچه ها روي هجوم ترديدها ببنده.

نوشته شده توسط تنها در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت
افسانه هستی ات اگر پایان یافت خوشنامی و عزتت به پایان نرسید
سلام...
پدرم!گاهي دست اتفاق را مي گيرم كه نيفتد...و گاهي بالشم را پر از شعر هاي تازه مي كنم تا خواب تو را ببينم...گاهي خوابهايم آنقدر آشفته اند كه نفس روباهها را روي پيراهنم احساس مي كنم ودگمه هارا به رنگ جدايي مي بينم...وگاهي خوابهايم آنقدر آرام و شفافندكه وقتي چشم مي گشايم جاي پاي تو را روي فرش مي بينم كه روي آن راه مي رود...و كتاب هايم را كه ورق مي زنم عطر تو مشامم را پر مي كند.....
يك روز آن قدر دور و ناپيدايي كه نشاني تورا از هيچ كس نمي توانم بپرسم...وروز ديگر آنقدر نزديك وپيدايي كه بي آنكه پلك هايم را باز كنم تو را مي بينم....
پدر...چرابه دست هاي مهربان تو و چشم هايت كه رسم صادقانه اي را روايت مي كند،نمي رسم....؟؟؟
من از درخت خشكيده حياطمان كه دل بستگي به بهار نداردو آسمان هايي كه در شب بي ستاره اند،بيزارم....زيادت دفتر چه هاي من بي معناست...وقتي كسي به پابوس شعرهاي دل شكسته ام نمي ايد....
پدر....!بيا و مرا از اين جا ببر...وقتي آدم ها ،آهن پاره هاي قراضه اي بيش نيستند....وقتي كه دل تنگي به اوج مي رسد...وقتي كسي نيست كه فريادم را بشنود....وقتي مونسي نيست...چرا بمانم.....اين جا خرابه اي بيش نيست....بيا و مرا ببر...خوشبختي برايم در كنار تو معنا مي يابد....بيا و دمي دستانت را سايبانم كن...بياو براي لحظه اي به حر فهايم گوش كن....بيا و غمهايم را ببين...دلتنگي هايم بعد از تو چند برابر شده اند....پدر....!نمي دانم چه بگويم....واژه هايم را آب برده....قلمم شكسته...دلم مي گريد...خاطراتم روي موج هاي ديروز در گذرند....نگاهت،طنين صدايت و آهنگي غمگين مرا به خويش مي خواند....
مرداب آرزوهايم را به دريا مي سپارم.... به جنگل سوخته خاطراتم سوگند...درخت يادت را باغبان خواهم بود....
پدر دوستت دارم به اندازه ي آسمانها....![]()

تنها تومی دانی دلم سرشار تنهاییست
چشم های خسته ام غمباروبارانیست
تنها تو می دانی سکوتم پر زفریادست
اندوهگین وخسته ام اما لبم شاد ست
تنها تو می دانی چقدر غمگین وتنهایم
ماه و ستاره گشته است همدرد شب هایم
وقتی نباشی بی قرار و خسته می مانم
هر دل خوشی را بی تو ایینه می دانم
من خوب می دانم دلم بی تو زمستانی ست
تنها پناهم اشک های سرد و بارانیست
من خوب می دانم تنفس بی تو شوار است
غم با وجود تو سرش همواره بر دار است
با تو آسان می شود از تلخی هجران گذشت
با تو زیبا می شود از بند و از زندان گذشت
باغ سبز خاطرم را جلوه دادی نازنین
با تو تنها می شود از سردی دوران گذشت
با تو من محو شکفتن می شوم چون غنچه ای
با نگاهت می شود حتی ز هیچستان گذشت
با تو معنی دارد این بودو نبود و می توان
با بهاری هم چون تو از پاییز و از طوفان گذشت
تو قشنگی مثل یاس نازنین من بیا
چون که تنها با تو باید از غم هجران گذشت
جان به در امد دگر جانم به قربانت بیا! ای همیشه مهربان دستم به دامانت بیا!
از اسیر عشق خود پروا مکن تنها مرو در همه دوران وفا دارم به پیمانت بیا!
می روی آتش مزن بر خرمن جان وتنم کن نظر بر عاشق مجنون وحیرانت بیا!
مرغ دل را تیر هجران غرق خون کرده مرو ای طبیبم این منم محتاج درمانت بیا!
در هوای گلشنت پر می گشاید مرغ دل تا نگردد مرغ دل از بی نصیبانت بیا!
قصه ی هجر تو را دلدار با غیری نگفت ای همیشه مهربان مردم زهجرانت بیا!

نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
دو دستم را به دستت می سپارم
تو می گویی دگر دردی ندارم
ندارم با تو اندوهی ولیکن
به پایان می رسد روزی بهارم
همان روزی که گفتم درد جاریست
و من دستت به دستی می سپارم
تو لبخندی به عشقم می نشانی
و می گویی دگر راهی ندارم !
ز خاطر می بری آرام آرام
دلم را ، خنده ام را نو بهارم
ز یادت می رود با من که گفتی
« تو را من تا قیامت دوست دارم »
نمی رنجم ز دستت کار دنیاست
به این ویرانه امیدی ندارم
به جز عمری که نیمش رفته بر باد
ندارم حاصلی از روزگارم
گرم امروز عمری با تو باقیست
فدایت می کنم تا جان سپارم
و می خوابم به گوری سرد و آرام
خدا باشد پناهت یادگارم ...
در این غمسرا غمگساری نبود
بسی ناله کردیم و یاری نبود
اگر لحظه ای خنده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
به یک روز آن هم بهاری نبود
به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خاکدان
که کاشانه ام جز فراری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
دگر شد،ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری نبود
دلت را نکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند
از این مردم که تاشعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدارا بس کن این دیوانگی ها

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
پدر بذار با یه متن ساده شروع کنم:
پدر بگذار بگویم تو که رفتی شکوفه های قلبم با آنکه هنوز کوچک بودند پرپر شدند.
پدر خوبم!بگذار بگویم وقتی که رفتی و چشمان مهربانت را برای همیشه از من گرفتی،دلم بی اختیار گریست.آخ! که اگر تو بودی می توانستم دل تنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت نظاره کنم.
اما اینک بی تو،شب من شب بی ستاره ای ست و دلم در جست وجوی راهی که به باغ یاد تو بپیوندد،خاطره ها را زیر و رو می کنم اما افسوس که در پیچ وخم این جاده گم شده ام.
به من بگو آیا باید از جاده اشک به وصالت برسم؟
پدر..مرا ببخش فرزند خشمگین و خطاکارت را که از کرده و ناکرده خود پشیمان است.
امروز که نبودی به وسعت تمام دل تنگی ها دل تنگم.به پهنای صورتم اشک ریختم و به حجم وجودم گریستم.می دانی چرا؟برای تنهایی وغریبی و غربتی که در آن اسیر هستم؟
نه!برای این که تو از من رنجیده خاطر شده ای...برای دوری از پدری گریستم که بیشتر از همه چیز وهمه کس دوستش دارم.گریستم برای دوری از پدری که ترکم کرد.دل تنگ و بی قرارم برای دیدن دوباره لبخندش...
پدر...مراببخش..صدای روحنواز اذان فضای محله را پر کرده است،بغض گلویم را می فشارد،دعایم کن پدر...درهای امید به روی من بسته شده است.پدر تو به خدا بگو ،به او بگوپدر...تو با او صفای دیگری داری ...به او بگو دخترم تنهای خشمگین و عاصی و خطا کارم ...دل تنگ و خسته است...پدر به خدا...اگر لحظه ای کنارم باشی هیچ وقت غروب نخواهم کرد.پدر بگذار در آیینه دیدارت شکوفا شوم و غم ها را با امید بشویم و رخ برافروزم و ققنوس وار از میان خاکستر چه کنم ها عبور کنم.بیا شاهد تولدی تازه باشیم.بیا و تبسم را به یادم بیاور؛بیا و خنده را تکرار کن.
پدر نمی دانی هروقت دلم می گیرد سراغ پیراهن خونینت می روم که رنگ وبویی خدایی دارد ،آن را می بویم و می بوسم و به یاد قلبی پاک ولبریز از عشق خدا می گریم قلب تو را می گویم پدر که تقدیم خداشد.هنوز هم گل ها بهانه باغبانشان را می گیرند و مادر هر بار می گوید که تو شوق وصال یار داشتی و عاشقانه بسویش پرواز کردی.
پدر جان می خواهم بگویم دلم برایت تنگ شده.دیریست که دیگر به من یعنی دختر کوچکت سر نمی زنی و به حر فهای دلم گوش نمی دهی.چرا نمیایی تا برایت از رنجها و سختی هایم از غم ها و غصه هایم بگویم.
نگو که که اطرافیانم هستند... نه پدر!همه هستند اما در بین همه بی تو تنهایم.بین این همه آشنا من غریبم.همدل و همزبان و سنگ صبورم بودی حالا بگو دور از تو چه کنم؟
پدر غریبی و بی همزبانی ام را فراموش مکن...باور کن نمی دانی چه سخت است در میان همه بودن و نا آشنا ماندن و بی همزبان بودن....
پدر با زبان ساده می گویم:دوستت دارم!کودکانه با تو سخن می گویم مثل دوران کودکی ام،دوستت دارم ده تا...کم است قدر همه دنیا...
پدر بی تو آفتاب دیگر در آسمان امیدم طلوع نمی کند تمام غم های دنیا را نبودنت در باغچه دلم می نشاندوبودنت مانند زلزله ای که جهان متروک را زیرورو می کند و زیر خاکی های چند هزار ساله را بیرون می ریزد غم ها را از کانون سینه ام بیرون می ریزد.
پدر ...دختردل شکسته و پروبال ریخته ات را دریاب که بی تو در زورقی شکسته در اقیانوس تنهایی شناور است.منتظرت می مانم تا بیایی ...

باباجون خوب بودی و پاک،مهربون،نجیب و بی باک
تو گلا عاشق نرگس،تو درختا زیتون وتاک
بابا جون واست بمیرم که تو غربت جون سپردی
بابایی حتی تو غربت دل آدما رو بردی
بابایی زندگی سخته،بابایی بی تو می میرم
با همه خاطره هاتون یکی یکی پر می گیرم
بابایی خوابتو دیدم تا دلم آروم گرفته
کاش بیای هرشب به خوابم با باجون تنهایی سخته
چه کنیم بابا با دوریت سرنوشت ماهمینه
بابایی کم شدن گل توی تقدیر زمینه
باباجون سخته ولیکن می سازیم با غم دوریت
تا شاید الگوی ما شه مهربونی وصبوریت

بن بست دستهاي مهاجم گلوي من 
راهي نمانده است دگر پيش روي من
ديگر بريده ام نفسي نيست خسته ام 
بغضي فشرده است به شدت گلوي من
محكوم تا هميشه به جرم صداقتم
انگشت هاي سرزنش شهر سوي من
نجواهاي گنگ سايه خفاش هاي پير
موسيقي هميشه شب هاي كوي من
تنها تر از مترسك پاييز وحشتم
تشويش و اشك همنفس گفت و گوي من
هر شب شبيه شبنم پر از گل پتوي من
اي كاش مهرباني يك مهربان شبي
دست نوازشي بكشد روي موي من
به مناسبت تولد پدر عزیزم....

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
فردا تولد منه...این عکسو به مناسبت تولد خودم گذاشتم...
شبی دور از تو ای دوست![]()
غروب است غروبی يخبندان،قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط هميشگی را ندارد و من مانند هميشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نويسم.
می نويسم تا اندکی از دردهايم کاهش يابد،می نويسم تا شايد روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند،می نويسم تا شايد لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به ياد آورم.آری می نويسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به يادم افتی.
اززندگی با تمام خوشيهايش با تمام خنده هايش و با تمام زيبائيهايش متنفرم،دلم می خواهد از اين قفس رهايی پيدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم. وقتی تو با من هستی همه چيز معنی دارد و زيباست و سخنان دلنشين است سخنانی که از اعماق وجودت بر می خيزد و با تمام حلاوت به جانم می نشيند و به من زندگی می دهد وقتی با صدای زيبايت مرا نصيحت می کنی وقتی شاديهای گذشته را با صدای پر از عطو فت و مهربانی برايم تعريف می کنی و وقتی من با صدايی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم چه معصو مانه به من چشم می دوزی و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی در آن لحظه از ياد نرفتنی کسی جز من و تو و خدايمان و شايد آن درخت بيد مجنون به حرفهای ما گوش ندهد آه چه زيباست در زير آن درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن شايد روزی فرا رسد که ما اولين دوران دوستيمان را بياد آوريم و بر روزگار گذشته حسرت بخوريم پس تو ای دوست:
بيا تا ارزش اين لحظات را بدانيم و در دل جز مهر يکديگر مهر کسی را راه ندهيم .
منتظر نباش كه شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!
يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام كرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور دريا بمان!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن كردن اتاق تنهائيم كافي ست!
من كه اينجا كاري نمي كنم!
فقط گهكاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت مي كنم!
همين!
اين كار هم كه نور نمي خواهد!
مي دانم كه مثل هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزهاي زلالمان نزديك مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي؟
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون با دست کندن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق ینی با پرستو پر زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق یعنی آتش بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق ینی با گلی گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق یعنی التهاب لحظه ها
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى
عشق يعني شب نيايش با خدا
تا طلوع صبح دلتنگي دعا
عشق يعني آه ديگر پشت آه
سوز دل را پرکشاندن تا به ماه
عشق يعني گريه هاي بي صدا
چشم خيس دختري دور از نگاه
عشق يعني لحظه هاي انتظار
دل به فردا بستن و روز بهار
عشق يعني بارش از ديده و ابر
بهر ديدار دوباره باز صبر
عشق يعني بهترين حس نياز
سوي تنها خالق هستي نماز

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
ای تغییر دهنده قلب ها وچشم ها
ای تدبیر کننده شب وروز
ای تغییر دهنده حالت ها
حال ما را به بهترین حالت ها تغییر ده!!!
نوروزتان مبارک...

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت
بهترينم ، تولدت مبارک ........
For my darling
Happy Birthday To You Happy Birthday To ِِYou
تمام تمام سیب های دنیا را می چینم و روی پوست لطیفشان می نویسم :
عزیزترینم ، تولدت مبارک
اصلا می دانی چرا وقتی به دنیا آمدی باران می آمد ؟
نه !
آسمان غمگین نبود ، فرشته ها می گریستند چون یکی از آنها کم شده بود
My dear MOTHER;
HAPPY BIRTHDAY TO YOU
AND
I LOVA YOU SO MUCH
I LOVE YOU MY DEAR HOMAYRA
تولدت مبارک تولدت مبارک
مادر عزیزم ! امیدوارم سالیان سال با سعادت و خوشبختی زندگی کنی و هر سال تولدت را تبریک گویم
زیبای من ! بهترینم ! ای تو معلم زندگیم ...
به اندازه تمام وجودم دوستت دارم
و همیشه به یادت هستم چرا که تو بهترینِ منی .
دوستت دارم ! با تمام وجود و تا لحظه ای که جان در بدن هست
راستی نازنينم !!!
هر چه انديشيدم هيچ هديه ای نيافتم که مانند تو بهترين باشد ...
اما با تمام وجود اين شاخه های گل را تقديمت می کنم...
وباز هم ميگويم :
زيبا ترينم ، نازنينم ، بهترينم ...
تولدت مبارک ...

نوشته شده توسط تنها در شنبه 25 اسفند1386 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت
قهر دوري باز گلويم را گرفته است
وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟
نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
ردپای خدا با کوله باری از غم که بر دوشم سنگینی می کرد به لب ساحل رفتم تا با خود خلوت کنم دیگر واقعا خسته شده بودم با اشکی که از دیدگانم سرازیر می شد خدا را از ته دل صدا زدم و دربرابرعظمت دریا به زانو درآمدم و هم چنان در سکوت خود غرق بودم که صدایی گوش نواز به من گفت: «برخیز وبه پشت سر خویش نگاه کن جاده ی زندگی توست از کودکی تا الان.بلند شو به پشت سرت نگاه کن! »ردپایی بود نورانی در کنار ردپایم که در جاهایی با ردپایم یکی شده بود.پرسیدم:این ردپای کیست؟آن صدای آسمانی گفت:آن ردپای خداست که در کنار تو آمده است ودر هنگام سختی ها و گرفتاریها با تو یکی شده است... امسال هم بدون تو تحویل شد،نیامدی چه قدر غصه بر دلم تحمیل شد،نیامدی اگر تونبودی،عشق نبود؟صفا نبود صداقت هم بدون تو تعطیل شد،نیامدی

نگاه مهربانت خوب برجاست
فقط می خواستم این را بدانی
که روی ماه تو زیباست،زیباست.
خدایا هر صبح به عشق تو بر می خیزم،در حالی که نگرانی واضطراب ذره ذره مرا نابود می کند وچه زیباست آن لحظه که به یاد تو آرامشی وصف ناپذیر وجودم را در بر می گیرد.
پروردگارا،سایه گناه چون ابرهای تیره غروب آسمان دلم را پوشانده وبادی سرد بوته زارهای خشک اعمالم را در این برهوت تکان می دهد.وقتی اعمالم چون آیینه روبه روی توست از چه بگریزم؟
وقتی جهان آفرینش مظهر قدرت توست به کجا پناه ببرم غیر از دامن پر مهر تو؟
کاش می شد باتودرد دل کنم
با جوابت حل این مشکل کنم
کاش می شد من بیایم پیش تو
در کنار خانه ات منزل کنم
کاش می شد از پس این ماجرا
گوهر با ارزشی حاصل کنم
در دلم یاد تو امشب عشق داری می کند
اشک چشمان با دلم شب زنده داری می کند
با تو امشب میان واژه های شعر من
این قلم با قلب من بس رازداری می کند
ای دریغا چشمه چشمان من خشکید وتو
گریه ات بذر غمم را آبیاری می کند
هیچ کس امشب به شعرم جامعه غم را ندید
این دلم در سینه گاهی بی قراری می کند
با تو امشب تا خدا پر می کشم از بی کسی
عشق در قلبم بیادت جان سپاری می کند.
خدای من! به کی بگم کی بشه از دنیا برم؟
همیشه گریونه چشام!همیشه حیرونه نگام؟
بگو چرا قصر وفا همیشه ویرونه برام؟
می گن جوونی تو هنور،چی می گی از شادی بگو
نمی دونن که بخت من،از راحتی نبرده بو
روزا به فکر رفتنم،شبا دچار موندنم
انگاری جا خوش کرده غم،توی طنین خوندنم!
واسه من بی سر پناه،هیچ سقفی پیدا نمی شه
تو این زمونه غریب هیچ دلی دریا نمی شه
شب تا صبح دعا و اشک ،روزا تا شب غم وجنون 
بهار دیگه تموم شده،اومده باز فصل خزون
نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم
دل می گه بیرونش کنم،افسوس وآه واز تنم
کاشکی!که این ترانه ها،هیچ جایی پیدا نمی شد
کاشکی!بین عاشقا هیچ کسی تنها نمی شد
دوباره بیت وآخرو همون غم همیشگیم
هزار تا بیتم که بشه،درست نمی شه زندگیم!!!


دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم
دل من تنهاییات پر از سواله می دونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم
دل من آرزوهات نقش برآبه می دونم
دل من تحملت مثله یه کوهه می دونم
دل من عاشقیات مثله جنونه می دونم
دل من صبوری و کسی سراغت نمیاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد
دل من امید توفقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
به بهانه ی تولد مادر عزیزم:
بخوان مرا به میهمانی آینه ها:
...وبهشت را زیر پایت می کشانم تا مقدس ترین واژه ی هستی با عشق به تو متولد شودوشورانگیزترین احساس عالم را در نگاه تومشق می کنم تا خدا به یمن مهربانترین قلب دنیا مرا لایق بندگی خود کند.بایاس های عاطفه ام به دستان اهورایی ات بوسه می زنم و در آرامترین شب دریای چشمانت هزار سبد صدف عشق به مژگانت می اویزم وبی بهانه به پاس همه ی خوبی هایت سیلاب اشک جاری می کنم.
اگر نبودی ،نمی توانستم از چشمانت نور زندگی و از گفتارت درس معرفت بگیرم.زیبا ترین شعر خدا!اگر نبودی چگونه در ساحل امن دستهایت با نوازش های مادرانه ات جان می گرفتم وبزرگ می شدم؟اگر نبودی ،چگونه می توانستم الفبای درست زیستن را در بستر اندیشه های تابناک هجی کنم وآرزوهای بزرگم را در نردبان پروانگی ات به انجام رسانم.
خوب خدا،مادرم!اگر نباشی دور از حضور جاودانه ات چگونه در هرم شیطنت های زمان،پرنده ی انسانیت را در قفس روح وجسم حبس کنم؟محبوب من،مادرم!اگر نباشی کدامین دست مرا در رودخانه پر تلاطم روزگار از گرداب حوادث نجات می دهد؟وکدامین قلب در طول خیابان زندگی مرهم زخم های پرکینه وحسد دشمنان می شود؟اگر نباشی این کبوتر شکسته بال چگونه درآسمان نور وموفقیت اوج بگیرد ودر گلشن عشق تو جانانه پرواز کند؟ای از تبار بهار،مادرم!بخوان مرا در هنگامه ی غربت و غم،در درد سیال وجود خویش.بخوان مرا به صداقت نگاه آفتابی ات.بخوان مرا به میهمانی آینه ها تا طلوع کنم در سپیده ی وجودت و بهار شوم از شمیم عطر صدایت.
مادرم!ای بعد از خا یکتا ترین!زمین و زمان را در کعبه دو چشمانت به سجده وا می دارم تا بدانم بهانه ی بودنم توهستی که اگر نبودی من نیز نبودم و اگر نباشی در تنهایی و غربت مرداب خواهم شد.

گاهی از تو نوشتن آن قدرسخت می شود که ناگزیرم تمام واژه های هستی را به ذهن معلول زمان فرا بخوانم،اما کدام کلمه می تواند از آنچه تودربرزخ گیتی به من بخشیدی،بگوید؟
کدام حرف از دست های گرمت در فصل زمستان وجودم،لبریزاست؟کدام لغت نامه می تواند واژه هایش را به تماشای شهرشکیبایی تودعوت کند تادروصف خنده ی دلنشینت،هزاران نامه ی عاشقانه بنویسد؟دردوراهی ماندن و رفتن،توبودی که زخم تردیدم را مرهم گذاشتی ومیان هزاران گل مریم،عطش بی قراری هایم را به تپش دلدادگی قلبت سپردی.
اکنون بگو برای این همه ایثار در مدح تو چه شعری بگویم که هیچ کس در جاده ی مهربانی ات با مضراب عشق نسروده باشد؟دست در دست کدامین کلمه ی عاشقانه ی بهاری در دالان طویل زمان به پیش روم وازپس آهنگ گامهایت بیایم که یاس اردیبهشت بر تقدس تو رشک نبرد؟گاهی از تونوشتن آنقدر سخت است که آرزو می کنم به جای حرف می شد از جنس ماه وستاره برایت می نوشتم تا مهتاب بجای زمین روی صفحه دفتر من بتابد.کاش حرفهایم از جنس باران بودتا آسمان صداقت تودر هوای نمناک دل نوشته هایم می تپید.وقتی حرفهایم به عظمت نگاه تو قد نمی دهد آرزو می کنم کاش می شد درمدارزمین گم شوم یا چون قطره ای در دل زمین فرو روم تا یک عمر شرم زدگی را در آینه ی چشمانم از بر نکنی.گاهی از تو نوشتن آن قدر سخت می شود که آرزو می کنم کاش هیچ گاه دلم به ضریح چشمانت دخیل نمی بست...
پدرم!
مثل تودر هیچ جای دنیا یافت نمی شود.توبهانه ای برای شکستن بغض های دل تنگی وتنهایی ام هستی.تا کی باید تو را درلابه لای رویاهای شیرین کودکانه ام جست وجو کنم؟چند بهار دیگر باید بدون حضور سبز تو به خزان برسم؟تو را به شمیم یاس های کبود بیا که دیگر طاقت چشم انتظاری ندارم...
چورفتی سوگ غم در برگرفتم
پدر،افسردگی از سر گرفتم
شدم بی تاب هجرت نیمه شب ها
به یادت کودکی از سر گرفتم.

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
کاش می شد هیچ کس تنها نبود ... گفته بودی با تو میمونم ولی ... تاکی زمصیبت غمت فریاد کنم که اینچنین مرا تا فراسوی زمان میبرد، چیست زمزمه تنهایی دل که بی هیچ بهانه ای مرا اسیر میسازد، چیست ترانه غمگین شب که مرا شیدای خود ساخت، چیست عبور از مرز بودن که درکش لیاقت میخواهد، چیست در وجود بهاریت که زمستان وجودم را خجل میسازد، و چیست در قلب همیشه شیفته ات که اینچنین قلبم را به تپش وا میدارد، چیست در نی نی چشمان همیشه ابریت که مصمم بودن را دشوار میسازد عشق نیست ... فوران احساس نیست ... خوب میدانم؛ از مجسمه زیبای من عشق بر نمی آید، و در قلب سنگیش عاطفه هرگز طنین انداز نیست، به راستی چیست؟ که این گونه هستیم را به یک لبخند هدیه میکند؛ و هیچ انتظاری جز بودنش ندارد، چیست آن جذبه ملیح چشمان نگرانت که مرا اینچنین اسیر ساخت، به پاسخ تمام چیست ها می اندیشم و ندایی از درون باخبرم میسازد که: هیچ نیست جز محبتی بی شائبه که حرمت تقدیسش را باور نداشتند!!!! به تو از تو می نويسم ای تو يارم روزگارم به تو نامه می نويسم در گريز ناگزيرم چشمان تو، دروازه های تکرار شوق و دستانت، طراوت گلدسته ها را می طلبد مجنون، بیدی است در کویر وقنات رد پای آهو می خواهی بید باش یا آهو ،یا هر دو - معنای من - اما... قنات ، کبوتر را می طلبد و در آبنمای آن ، چشمان قیس، فردای مسافر را در خا مشی حضورم ، حرف مرا بفهم تا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کنی تا درد مشترک زبان مشترکمان باشد تو رویایه خیالی تو شبای بی قراری تویه خواب و تو بیداری تو از آسمون می یایی تویی فرشته ی خدایی تویی عشق من چی می شیه بشی گل یاس من تویی عشق من می بینمت هر شب تو خواب تموم شده طاقت و تاب تو آسمون و من زمینم تو دریا و من قطره آبم از لحظه ای که تو رو دیدم از آسمون ستاره چیدم مرزی واسه عشقم ندارم جز اینکه بدونی بی قرارم تویی عشق من چی می شیه بشی گل یاس من تویی عشق من می بینمت هر شب تو خواب تموم شده طاقت و تاب تو آسمون و من زمینم تو دریا و من قطره آبم از لحظه ای که تو رو دیدم از آسمون ستاره چیدم مرزی واسه عشقم ندارم جز اینکه بدونی بی قرارم تویی عشق من
آهسته زفرقت تو فریاد کنم
وقت است که دست از دهنم بردارم
از دست غمت هزاربیداد کنم 
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
پشت این پنجره ها دل می گیره

زنـدگـي شطرنـج دنـيـا و دل است
قصـه ي پر رنج صدها مـشکـل است
شـاه دل کـيـش هـوسـهــا ميشود
پــاي اســب آرزوهــا در گــل است
فـيـل بـخـت مـا عـجـب کــج مـيرود
مــا نـسـنـجـيـده در پـي فـرزيـن او
غـافـل از اينکه حريفي قابـل است
مهره هاي عمـر مـن نيمـش برفت
مهره هاي او تمـامش کامل است
بــا دل صــديــق مــا او حـيـلــه ها
دارد و از بـــازيــش دل غافل است
عشق و رســوايي هميشه توام است
عاشـــــــــق فارغ ز رسوايي کم است
در حريمـــــم عشق جاي عقل نيست
عاشـــقي با عاقـــلي دور از هم است
هر که را با عشـــــــــــــق ديدم آشنا
با خـــــرد بيگانه با دل محــــــرم است
زندگي با عشـــــــــق معنا مي شود
بي حضور عشــــــق دنيا مبهم است
برگ و بار عاشــــــقي خون دل است
ريشه هاي عشق در خاک غم است
در دلم آهســـــــته مي گريد کسي
بارش بـــــــاران در اينجا نم نم است
چــــــهره زردم به اشک آغشته شد
روي اين پژمرده گل هم شبنم است
بي حضور چشمهاي روشنت
لحـــــــــظه هاي ماتم است
يادت اي آرام بـــــــخش زندگي
درد بي درمان ما را مرهم است
ادما از ادما زود سیر میشن
ادما از ادما دلگیر میشن
ادما رو عشق هم پا میزارن
ادما ادمو تنها میزارن
یادته اون عشق رسوا یادته
اون همه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و اخر هر عشق هوسه
ادما ای ادمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار!!
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت
به او بگویید دوستش دارم به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهدبه او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایقودلش به زلالیه باران است به او که برای من مینویسدمینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه بردو چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کردبه او بگویید دوستش دارم به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم به او که عمق نگاهش را میفهمم به او بگویید دوستش دارم به او که گل همیشه بهارمن است به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
تباهی خیمه زد در من چه بی پروانه میسوزم
پر از بیهودگی اینجا.که میمیرد شب و روزم دوباره لشکر اندوه
به قلب قصه میتازد در این شبهای تن فرسا من از فردا گریزانم
کجا گم کرده ام خود را نمیدانم کسی پیداکند من را
در این فصل فراموشی که تقدیرم گره خورده
در این زندان خاموشی دوباره شعله زن ای عشق
بر این خاکستر بی جان بکش بر باور دیروز
دوباره خطی از بطلان ببر من را که بی تابم
در این تنهایی و تردید نشانم ده از این روزن
طلوعی تازه از خورشید.
نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 8:29 موضوع | لینک ثابت
این شعر را آقا جاوید برام تو قسمت نظرات گذاشته:
رسيده ايم به هم ، برخلاف هر من و تو
دو تا هميشه مسافر دو دربدر من و تو !
دو رود شط شده ی ما به برکه خواهد ريخت
اگر هميشه نباشيم در سفر من و تو !
ولی اگر به سفر خو کنيم خواهی ديد
خليج فارس تو و من شده ، خزر من و تو
به اعتبار دل و مُهر عشق «ما» شده ايم
بدون ثبت در اسناد معتبر من و تو !
اگر چه هر دو جگر گوشه پدر بوديم
شديم در بر هم خونِِ در جگر من و تو !
چقدر زخم زبان خورده و به مرهم هم
نمرده ايم از اين زخم کارگر من و تو !
به لطف شعر ، پر از قند پارسی شده ، من !
شکر هميشه تو و قند با شکر من و تو !
قسم به عشق که از هُرم مهرمان می سوخت
به آفتاب اگر می زديم سر من و تو
من و تو آب و هوائيم و آسمان شده است
من و تو در من و تو ، در من و تو در من و تو ! !
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت
دوست داشتن به 21 زبان مختلف دنیا....
English : I Love You
Persian : To ra doost daram
Italian : Ti amo
German : Ich liebe Dich
Turkish : Seni Seviyurum
French : Je t'aime
Greek : S'ayapo
Spanish : Te quiero
Hindi : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak
Iranian : Man doosat daram
Japanese : Kimi o ai shiteru
Yugoslavian : Ya te volim
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
Russian : Ya vas liubliu
Romanian : Te iu besc
Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
Syrian/lebanese : Bhebbek
Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
Swedish : Jag a"Iskar dig
Africans : Ek het jou li






نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت
ابر جواني در ميان توفان عظيمي بر فرازدرياي مديترانه به دنيا آمد.اما فرصتي براي رشد در آن منطقه
نيافت،
باد عظيم ابرها را به سوي افريقا راند.همين كه به قاره افريقا رسيدند ، آب و هوا عوض شد آفتاب تندي
در آسمان مي درخشيد و در زير ، شن هاي خشك صحرا ديده مي شدو باد آن ها را به سوي جنگل هاي
جنوب راند ولی در صحرا هيچ باراني نمي باريد.بنابر اين ، ابر هم مثل انسان هاي جوان تصميم گرفت از
پدران و دوستان پيرش جدا شودو به كشف جهان بپردازد
.
باد اعتراض كرد :"چه كار مي كني ؟ صحرا همه جا يك شكل است! به گروه برگرد تا به مركزافريقا برويم
آنجا كوه ها و درختان زيبائي وجود دارد!اما ابر جوان و عاصي توجه نكرد. و كم كم ارتفاعش را كم كرد
و سرانجام نزديك تپه هاي شني ، پشت نسيم ملايمي نشست
پس از مدت درازي متوجه شد يكي از تپه ها به او ميخندد.تپه هم جوان بود.باد تازه آن را شكل داده بود.
همان جا ، ابر عاشق تپه شد.:...روز به خير.زندگي آن پائين چطور است
تپه جوان پاسخ داد : با تپه هاي ديگر ، خورشيد ، باد و كاروانهائي هم صحبتم كه هر از گاهي از اينجا
ميگذرند.گاهي خيلي گرمم مي شود ، اما تحمل مي كنم . زندگي در آن بالا چطور است؟
اينجا هم باد و خورشيد كنار ماست ، اما حسنش اين است كه مي توانم در آسمان بگردم وبا
چيزهاي زيادي آشنا بشوم
تپه گفت :"زندگي من كوتاه است .وقتي باد ازجنگل برگردد ناپديد مي شوم.
حالا غمگيني؟"
حس مي كنم به هيچ دردي نمي خورم."
"من هم همين حس را دارم.باد تازه كه بيايد مرا به جنوب مي راند و باران مي شوم.
به هرحال سرنوشتم همين است
."
تپه لحظه اي مكث كرد،بعد گفت:"مي داني اينجا در بيابان به باران مي گوئيم بهشت!.
"ابر با غرور گفت :"نمي دانم مي توانم به چيزي به اين مهمي بدل شوم يا نه ..از تپه هاي پير ؛افسانه هاي
زيادي شنيده ام مي گويند بعد از باران ، گياه و درخت مارا مي پوشاند.اما هيچ وقت نفهميدم اين یعني.
در صحرا خيلي كم باران مي بارد.
اين بار ابر مكث كرد.اما خيلي زود دوباره خنديد:"اگر بخواهي ، مي توانم باران بر سرت بريزم.
همين كه زسيدم عاشقت شدم و دلم مي خواهد هميشه كنارت بمانم.
"تپه گفت:"وقتي براي اولين بار تو را در آسمان ديدم ، من هم عاشقت شدم.
اما اگر موهاي زيبا و سفيدت را به باران مبدل كني ميميري
ابر گفت:" عشق هرگز نمي ميرد.دگرديسي مييابد و متحول میشود ،مي خواهم بهشت را نشانت
بدهم."وبا قطره هاي ريز باران شروع كرد به نوازش تپه.
زمان درازي به همين شكل ماندند تا این که رنگین کمان ظاهر شد
روز بعد تپه كوچك از گل پوشيده شد.ابرهاي ديگري كه از آنجا مي گذشتند ، ديدند كه آنجا ،
جنگل كوچكي به وجود آمده و آن ها هم بر تپه باريدند.بيست سال بعد ، آن تپه واحه اي شده بود ،
كه با سايه ي درختانش ،مسافران را پناه مي داد.
و همه ي اين ها به خاطر اين بود كه روزي ،ابري عاشق نترسيد و
زندگي اش را فداي عشق كرد.

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق

مرا در خود کشیدی برمودای من !!!




ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش کسی نیست





بهترین لحظه، لحظه ایست که فکر کنی فراموشت کردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بیاد که توش نوشته میمیرم برات !
ولنتاینت مبارک !





یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم، تو هم منو شکستی
ولی اشکالی نداره، حالا خاک زیر پاتم !




با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .





قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری
از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .





عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم واز خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود
تو را دیدم. پرستیدم . شکستم





تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند





ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی !!!
دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست!





می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .ولنتاین مبارک




اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.اگر روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند. اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست. اگر روزی ترکت کردند بدون با تو بودن لیاقت میخواد




من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو، به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو، من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو.




زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...





هر کی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت....هیچ ادایی جای اون نازو اداتو نگرفت....پیش هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی کنه، روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت...





میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.





حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی...





کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت... کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت... کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیزاشت





قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی




موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم






دل آدمها مثل یک جزیره دور افتادست ،اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره را ترک نکند






اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم





عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ کند اما هرگز تو را سیر نمی کند. روز ولنتاینت مبارک





گرتواین دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و قلبت ابروتو به تاراج می بره. مهم این نیست که اون مال تو باشه، مهم اینه که باشه. نفس بکشه، زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره





خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد






اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ وقلب کوچیک من





عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی





صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است
صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد
صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا
نشسته ام تا شاید صدایم کنی
صدایم کنی ومحبت بی دریقت را نثارم کنی





عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..
تو مثل راز بهاری و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم





دلم همچو آسمان،پر از ابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....





آری دوستی دو نیمه دارد نیمی از آن عشقی است که دل تو را بیقرار کرده است و نیمی دیگر آن محبتی است که در دل من می تپد





شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشید میگشت که یهو یک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پایین، میدونی چرا؟! آخه گلها هیچوقت خیانت نمیکنن واسه همینه که گل آفتابگردان همیشه شبها سرش پایینه





نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت
یادم باشدحرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز بر وفق مراد است
وتنها.....تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشداز چشمه؛درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ....
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل سنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمدم...... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبان که بسوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده
و از اینجا رفته اند .... باید سنجاقک ها را پیدا کنم
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد که زنده ام

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت
توي ساحل روي شن ها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمای گريون گوشه اي تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بي نهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت
تو چشاش حلقه اشكه توي قلبش غم دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق وهمه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه 
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودش هم به غم اسيره 
دست بي رحم زمونه عشقشو برده ز دريا
حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا 
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه
دل عاشق رو شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
از غم دوريش ميميره از غم دوريش اسيره ...

زندگي بايد جنبشي دائمي شود . جنبشي از نورها در سراسر سال . تنها آنگاه مي تواني رشد كني ، شكوفا شوي كه چيزهاي كوچك و پيش و پا افتاده را به جشن مبدل كني . ![]()
برای زیستن دو قلب لازم است : قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوست داشته شود قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید و قلبی که جواب دهد قلبی برای من و قلبی برای تنها ...![]()
سرمايه ادمي يک نفس است و ان يک نفس براي هم نفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است اون يک نفس براي يک عمر بس است![]()
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد![]()
به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهي، گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد. دالای لاما![]()
سه چیز روح تو را از پیشروی باز می دارد: منفی گرایی، قضاوت و عدم توازن![]()
ز خدا پرسیدند خدا جون چرا اول پسرا رو افریدی بعد دختر ها رو خدا جواب داد چون اول چکنویس کردم بعد پاکنویس!![]()
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت

بزن تار که امشب باز دلم از دنیاگرفته..........
پروردگارا!
پروردگارا؛دستانم بر آسمان می ماند وقتی که نیاز آن را نمی بینی ودیدگانم پر از غم می شود؛وقتی اندوه سیلاب اشک را از چشمانم می بارد.دلم پراز ماتم است زمانی که درها رابه رویش می بندی وخانه سرمازده دلم متروک می شودوقتی به من می گویی برو.دستانم در تنهایی خود می میرند وقتی که آوای مرثیه غریبانه ی هجران در هوای دلم می وزد.اما با این همه،بازپشت همان درهای بسته می نشینم،دستانم را به سوی آسمان دراز می کنم وعاجزانه باران را به مهمانی چشمانم دعوت می کنم.مطمئنم که اگر تو بخواهی می شود.

يه شب تو آسمون يه ستاره چشمک زنون 
خنديد و گفت کنارتم تا آخرش تا پاي جون
ستاره قشنگي بود آروم و ناز و مهربون 
ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون 
اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون 
ابر اومد ستاره رو دزديد و برد نامهربون 
حالا شبا به ياد اون زل ميزنم به آسمون 
دلم مي خواد داد بزنم اين بود قول و قرارمون
تو رفتي و از خودتم نزاشتي حتي يک نشون..
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
تقديم به بهترين مونس تنهاي ام:
اي كاش هم چون گذشته شانه هايت مرحم هق هق گريه هاي بي پايانم بود وسينه پاكت صندوقچه رازهاي درونم.اي كاش چادرشب دوباره برشهر گسترده مي شد وخواب آن ملكه زيبايي همه چشم ها راروي هم مي گذاشت تا هيچ كس شاهد دوستي مانباشد وبرآن رشك نبرد تا آتش اين حسادت ها دوستي مارانسوزاند.
بگذار دستان پرمهرت سهم آغشته به شوكران نفرت رااز قلبم خارج كند. بگذار قران وزمستان عمرم پايان يابدوبه اميد رسيدن به تو بهار را پذيرا باشم!
نوشته شده توسط تنها در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بي خبر داد کـشيــــدم غايــب ![]()
رفـــقــايم همگي خنــــديدند
که جنون گشته به طفلک غالب![]()
بچه ها هيـــچ نمي دانستنـد
که من اينـــجا و دلــم جاي دگر ![]()
دل انها در پي درس و کـــتـاب
دل من در پــي سوداي دگـــر![]()
از پس شيشه ي عينک استاد
سرزنــش وار به من مي نگرد![]()
از در چهــــره ي من ميخــواند
که چه ها در دل من ميـــگــذرد![]()
مي کند مطلب خود را دنبال ...![]()
بچه ها عشق گناه است گنـــاه ![]()

نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
اینک که زیر سقف آسمان دراز کشیده ام ستاره عشق تو به من چشمک میزند ومن نيز باتمام وجود دستان نيازآلودم رابه سوي آسمان دراز مي كنم تاشايد ستاره ات روي سرانگشتان من بنشيند.اينك كه زير سقف مهتابي آسمان دراز كشيده ام وخاطراتم رامرور كنم آن هنگام رابه مي آورم كه صداي گرم وپرمهرتو گوشم رانوازش داد.درخاطراتم روزي رابايگاني مي كنم كه توباحضور نوراني ات پرده سياه غربتم راپاره كردي ودراوج نااميدي واستيصال واژه زندگي رادردايره المعارف وحشتناك ذهنم حك كردي.مي داني توتنها انساني هستي كه همزمان باواژه شورانگيز عشق متولد شدي توازهمه دوست داشتني ها دنيا دوست داشتني ترهستي.تو ازهمه عشق هاي دنيا،ازهمه فرهادها ورامين ها،بيژن ها ومجنون هاباشكوه تري.توعشق پاك مني ومن ازهمه معشوقان دنيا عاشق ترم.بيشتر ازليلي كه به پاي مجنون جان داد،پرصلابت ترازشيرين كه به نام عشق پهلويش رادريد ودل باخته ترازمنيژه وبي همتاتر ازويس.اي كاش مي دانستي كه نام تودرتمام لحظات سبز زندگي ام تكثير ودر قطره اشك هاي نقره اي ام تصوير مي شود.اي قاصدك خوشبختي !بيش از اين مرا عذاب مده كه به خدا سزاوار اين همه رنج واندوه نيستم مرا ازاين انتظار بيرون بياور.ديگرتوان نوشتن ندارم .اشك درچشمانم حلقه زده ودستم ياراي نوشتن نمي كند.من نامت رابركتيبه اي ازجنس عاطفه حك مي كنم وآن رابه سينه پرمهرم مي آويزم تابداني تنها علت بودن من دراين دنيا فقط توهستي.درشعاع مهربانيت روزي هزار بار مي ميرم وزنده مي شوم واشك مي ريزم.
برماسه ها نوشتم درياي هستي من ازعشق توست سرشار اين رابه ياد بسپار 
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
نگاه به گریه هام نکن تنها تو می مونی برام...
๑๑
________****I****___________****I**** ______(* . * .. ** ..
______ LOVE*LOVE________LOVE***LOVE ___(* . * .. ** .. * .
_____ LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ___(* . * .. **
_____ LOVE******LOVE___LOVE******LOVE _(* . * .. **
_____ LOVE*******LOVE_LOVE*******LOVE _(* . * .. **
_______LOVE*****کویر یخ آپ شد******LOVE __(* . * .. **
_______ LOVE*********************LOVE __(* . * .. **
_________ LOVE** I-LOVE-YOU* **LOVE ___(* . * .. **
____________ LOVE************LOVE ___(* . * .. **
_______________ LOVE*******LOVE ____(* . * .. **
_________________ LOVE***LOVE __(* . * .. **
____یه سر بزن مهربان__ LOVELOVE ___(* . * .. **
___________________ ***U*** ____(* . * .. **
____منتظرتم________ *****______(* . * .. **
___________________*** ___(* . * ..
یار سفر کرده ی من منو ببر از این دیار
دلتنگم از دوریه تو بی تو منم یه بی قرار
واسه دل خسته ی من مرحم یاد تو بسه
تو این روزای شب زده چشمات واسم همه کسه

نوشته شده توسط تنها در شنبه 13 بهمن1386 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
ای تمام فکر من در روز و شب ....
.... ای همه هزیان من در سوز تب ....
.... ای نهان در پیکرم چون جان شده ....
.... همچو بوی گل به گل پنهان شده ....
.... آه ای بالاترین سوگند من ....
.... ای نهان در گریه و لبخند من ....
.... ای به رگ هایم چنان خون گم شده ....
.... در میان دیده ام مردم شده ....
.... ای شکوه آسمان در چشم تو ....
.... ای فدای ِ قحر و ناز و خشم تو ....
.... ای بهشت دلکش ِ موعود من ....
.... خون گرم زندگی در پوی من ....
.... ای تمنای دل تنهای من ....
.... ای چراغ روشن شب های من ....
.... جز تو کی دارم به جز تو گفتگو ....
.... ای به گوشت گوشواره آرزو ....
.... گر که یاران غافلند از یاد من ...
.... از دل دیوانه ی ِ نا شاد ِ من ....
.... عشق تو گر در دلم باشد چه غم ....
.... چون که تا روز قیامت با توام ....
.... خلق می گویند که او گر یار ِ توست ....
.... مایه ِ غم از چه در اشعار توست ....
.... گر دل او با دل ِ تنگت یکیست ....
.... ناله های حسرتت پس چیست چیست ....
.... آه من دیوانه ام دیوانه ام ....
.... جز تو از خلق جهان بیگانه ام ....
.... دوستت دارم تو می خواهی مرا ....
.... باز می ترسم نمی دانم چرا ....
.... وای اگر روزی فراموشم کنی ....
.... با غم هجران هم آغوشم کنی ....
.... وای اگر نامم بمیرد بر لبت ....
.... یا فرو بنشیند این سوز تبت ....
.... آه می ترسم شبی طوفان شود ....
.... ساحل امید من ویران شود ....
.... گر ز دریا قطره ای هم کم شود ....
.... مرغ دریا سینه اش پر غم شود ....
.... ای دلت دریای پاک و روشنم ....
.... مرغ بوطیمار ِ ای دریا منم ....![]()

نوشته شده توسط تنها در شنبه 13 بهمن1386 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدايا ...
شکر از داده ها ت ...
شكر براي نداده هات ...
شكر براي گرفته هات ...
××××××××××××××
اين وبلاگو تقديم مي كنم به پدرومادر عزيزم
زندگی فرصت بس کوتاهیست ...
تا بدانیم که مرگ ...
آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست ...
مرگ هم حادثه است ...
مثل افتادن برگ ...
که بدانیم که پس از خاک زمستانی خاک ...
نفس سبز بهاری جاریست .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY